آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

روز مادر 2

مامان بدر ی جون روزت مبارک   به خاطر تمام زحماتی که برام میکشی ممنون.ببخشید  اگه شلوغ کاری میکنم .اما شما با تمام صبر و مهربانی شیطنت های مرا نادیده میگیری        امروز 5شنبه من و مامان زهره از ظهر رفتیم خونه مامان بدری جون.بابا مجید هم از بعد ازظهر به ماپیوست.آخه سرکار بود عصری مامان بدری جون خودش کیک خونگی درست کرد،که خیلی خیلی خوشمزه بود   شب هم پیتزای خونگی که مامان زهره درست کرده بود رو خوردیم.البته در حیاط    آخ جاتون خالی بود.خیلی خیلی خوش گذشت. عمو مهدی مامان زهره جون و خاله اکرم هم بودند       ...
20 خرداد 1392

آرتین و خواب و غذا؟؟

در تاریخ 14 اردیبهشت که من و مامان زهره جون از کلاس خاله ساره برگشتیم، مامان بلافاصله ناهار اینجانب رو آماده نمودندو بنده با وضعیت میزی که مشاهده میکنید،کج دار مریض ،مشغول خوردن بودم که بدلیل فرط خستگی عین این صحنه های خنده دار که از ما بچه ها در تلویزیون پخش میکنند  بیهوش به خواب رفتم شکار لحظه ها توسط مامان زهره جونم   ...
20 خرداد 1392

هورا!!! تولد من از راه رسیده

تولد  تولدم مبارک       واینگونه شروع شد تولد 2سالگی من:   در کمال آرامش و سکوت با کیک کوچولو که توسط مامان زهره جونم که شب قبلش در خونه مامان بدری عزیزم پخته شد   وچه کیکی بود چی کیکی .انصافا جاتون خالی   مامان زهره جون شنبه من رو به کلاس خاله ساره جون بردو کیک رو هم آورد و یه جشن کوچولو در کلاس گرفتیم.   مامن زهره عزیزم دستت درد نکنه با سختی جای پارک دم در کلاس پیدا کردی و من رو به همراه ساک و کیک بغل کردی و آوردی کلاس         ...
20 خرداد 1392

آرتین باغبونی میکنه؟؟

    آرتین باغبان میشود؟؟   در اواخر اردیبهشت 92،آرتین به باغچه بابابزرگ وارد میشود تا برترس خود از کثیف شدن توسط خاک و ماسه غلبه کند.   آخه من خانه اردیبهشت رفته بودم و اونجا وسایل ماسه بازی بود،امابنده از کثیف شدن توسط ماسه ها میترسیدم.   تا اینکه مامان زهره من رو برد خونه بابابزرگ و من رفتم توی باغچه بابابزرگ و ترسم از بین رفت       ...
20 خرداد 1392

آرتین به کلاس میرود

  بشتابید بشتابید   آرتین به کلاس میرود       واینگونه شروع شد:   6 اردیبهشت 1392.من به همراه مامان زهره جون به خانه کودک اردیبهشت رفتیم . شنبه و 4 شنبه هرهفته ،مامان زهره جون زحمت میکشه و من رو به کلاس میبره.ساعت 11:30 تا 12:30 هم مدت زمانش هست.   و ترافیک تهران و نبود جای پارک کافی در تهران که معرف حضورتون هست!   به خاطر همین مامان زهره جون همین که من از خواب پامیشم،تا به امورات بنده از قبیل شیر و صبحانه و تعویض پوشک و خوردن قطره ها و درست کردن آبمیوه برای کلاس من میرسه،وقت رفتن ما به کلاس میشه     من کلاس خاله ساره جون رو خیلی خیلی دوست د...
28 ارديبهشت 1392

روز مادر

  مادر من مادر من........   کودک 2 ساله من! 2 سال ، 2   365 روز است که من نیز مادر شده ام. و کنون درک میکنم خستگیهای مادرم را نگرانی های مادرم را اضطراب و نگرانی های مادرم را. مادر عزیزم . مامان بدری جون روزت هزاران بار اگر بگویم مبارک نیز کم است. اما تو با تمام بزرگی ات تبریک خالصانه مرا بپذیر ای فرشته زیبای تمام زندگی ام روزت مبارک         4 شنبه بعد از اینکه از کلاس خاله ساره برگشتیم به همراه مامان زهره جون رفتیم شیرینی ماه بانو خیلی شلوغ بود.من و مامان زهره جون کیک رو انتخاب کردیم که در عکسها مشاهده خواهید کرد. مامان زهره بعد از حساب ک...
27 ارديبهشت 1392

دردلهای مادرانه

فرزند عزیزم اکنون که برایت مینوسم تو در اوج بچگی ات در اوج بازیگوشی ات به سرمیبری و من چه سریع و تند شاهد بزرگ شدنت هستم تو آنچنان بزرگ شدی که خودت کامل و شفاف برایم سخنرانی میکنی گوشهایم به صدایت عادت کرده است به صدایی که هروز که هر لحظه با من است ای زیبای من  آنقدر بزرگ شده ای که حتی حاضر نیستی جز چند ثانیه در بغلم بمانی! میدانی چرا؟آخر در آغوشم جا نمیشوی!   اما بدان که آغوش من به روی تو همیشه باز است و همواره در آغوشم جا داری و همواره حامی ات خواهم بود،به مدد یاری خداوند مهربان   پسرک 23 ماهه من! خداوند ،خداوند بسیار مهرب...
25 ارديبهشت 1392